محمد على مجاهدى

502

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

بوده پيش از گل من سرخوش جامش دل من * مستى ما به حقيقت ز مى ديرين است نه همين روى تو در خواب چراغ دل ماست * هر شبم نور تو شمعى است كه بر بالين است ماسوا عاشق رنگ‌اند سواى تو حسين * كه جبين و كفت از خون سرت رنگين است خردَلى بار غمت را دل عالم نكشد * آه ازين بار امانت كه عجب سنگين است فرقتِ روى تو از خلق جهان شادى برد * هر كرا ديدهء بنياست دل غمگين است پيكرت مظهر آيات شد از ناوك تير * بدنت مصحف و سيمات مگر ياسين است يادم از پيكر مجروح تو آيد همه شب * تا دم صبح كه چشمم به رخ پروين است در ضميرم سر سيمين تو در طشت طلاست * تا به كأس « 1 » نظرم طشت فلك زرّين است باغ عشق است مگر معركهء كرب و بلا * كه ز خونين كفنان غرق گل نسرين است بوسه زد خسرو دين بر دهن اصغر و گفت : * دهنت باز ببوسم كه لبت شيرين است شير دل آب كند بيند اگر كودك شير * جاى شيرش به گلو آب دمِ زوبين « 2 » است از قفا دشمن و اطفال تو هر سو به فرار * چون كبوتر كه به قهر از پى او شاهين است در خم طرّهء اكبر دل ليلا مىگفت : * سفرم جانب شام و وطنم در چين است دخترى را به كه گويم كه سر نعش پدر * تسليت : سيلى شمر و ، سرِ نى : تسكين است مىكشد غيرت دينم كه بگويم به امم : * اين جفا بر نبى از امّت بىتمكين است گر ( فؤاد ) از غم عشق تو غنى شد چه عجب ؟ * عشقِ سلطانِ غنى گنج دل مسكين است « 3 » در منقبت و مرثيت سيد الشهداء ( عليه السلام ) زنده در هردو جهان نيست به جز كشته دوست * كشته‌ام كشته او را كه جهان زنده به اوست از درِ دوست درآ ، جلوه‌گه دوست ببين * كه رخ دوست نبينى مگر از ديده دوست خضر ما تشنه دريا شد و ما تشنه وى * وين زلال از دل درياست كه ما را به سبوست گفتم از سرّ دهانش به لب آرم سخنى * حكمتش بست زبانم كه درين سرّ مگوست چشمه‌ها ، چشم مرا هر سر مو از غم توست * اى كه در باغ تنت چشمه خون هر سر موست

--> ( 1 ) . جام و معادل فارسى آن كاسه است . ( 2 ) . نيزهء كوچك و كوتاه . ( 3 ) . همان ، ص 62 و 63 .